تبليغاتX
parakandeh

parakandeh

قطعه هاي پراكنده

نگاهی به رسانه ملی

با سلام به همه دوستان

ازتاخیر طولانی خودم پوزش میطلبم.

دوست دارم این بار راجع به رسانه ملی و برنامه هایی که با ظرافت هرچه تمامتر به تبلیغ ضد فرهنگی

میپردازد کلماتی بنویسم.

شاید شما هم یکی از بینندگان میلیونی سریالهای طنز نمای تلویزیون باشید.سریال چهار خونه با حضور

بازیگرانی که هر کدام در جایگاه خود بسیار محبوبند هر شب مهمان ناخوانده ایرانی هاست.

فارغ ازکلیشه های رایج و تکراری که از تلویزیون ما جدا نمیشود>این سریال تلاش میکند به بهترین وجه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 11:53  توسط مجيد اسكندري  | 

هميشه پيش ازآنكه فكركني اتفاق مي افتد 

  بايدبراي روزنامه تسليتي بفرستيم

عمران صلاحي درگذشت

شاعرطنزپردازومنتقدايراني درسن ۶۰سالگي براثرسكته قلبي درگذشت. ازامروز محافل ادبي تهران وبه ويژه حلقه رندان نبود اوراتجربه خواهندكرد.اولين باراورادر يكي ازمحافل ادبي خانگي ديدم.يادش به خيرابتداي جلسه باگفتن گلاب به روتون رك ترين جملات را به زبان مي آورد.

 

 

 

·         در باره صلاحي از زبان خود او بشنويد:


آنچه امروز به آن رسيده‏ام اين است كه بايد به جاي وزن به توازن توجه داشته باشيم. رسيدن به نوعي تعادل كه ساختار شعري را مي‏سازد. چون شعر هنري سمعي است كه با موسيقي ارتباط داشته و دارد. به همين دليل حتي وقتي شاعر در خلوت خود شعر مي‏گويد با توجه به آهنگ پنهان در كلمات انگار شعري مي گويد تا بلند خوانده شود.
پس طنين كلمات خيلي مهم است. شاعر براي رسيدن به هماهنگي و توازن بايد از هر روشي بهره ببرد.نه فقط از اوزان عروضي.
شعرهاي من مثل آجيل چهارشنبه سوري است. ميان آنها همه چيز پيدا مي شود.
معمولا هركس در زمينة هنر يا نويسندگي از اول تا آخر عمر يم حرف را تكرار مي‏كند ، اما در قالب‏هاي مختلف.
در قديم شعر مي گفتم ، اما اصلا نمي‏دانستم شعر يعني چه . چه برسد به ساختار آن! اينها را در چند سال اخير ياد گرفته‏ام!آدم‏ها به محض اينكه به راه رفتنشان فكر مي‏كنند ، كج و كوله را مي‏روند ، مثل من!
درختي در بيابان را در ذهنتان فرض كنيد. گاه مسافر خسته‏اي از راه مي رسد و مي‏گويد مي‏شود در زير ساية آن استراحت كرد. كسي كه تاجر است مي‏گويد عجب درختي ، جان مي‏دهد كه از چوب آن استفاده كنم. يعني آدم‏ها از زواياي مختلف به آن درخت نگاه مي‏كنند. شاعر اما فقط درخت را مي‏بيند نه چيز ديگر. همين برخورد صاف و بي‏شائبه است كه شعر را به عرفان نزديك مي‏كند. يعني شاعر در شعرش به نوعي وحدت وجود مي‏رسد. گاه مي‏بينيد شاعر از زيان سنگ هم حرف مي‏زند. انگار به نوعي يگانگي با جهان رسيده است.
شعراي حقيقي ، همان عرفا هستند ...
البته اميدوارم وقتي مي‏گويم عرفان ، ذهنتان سراغ تعاريف مشخص نرود.

 

گاهشمار زندگي و آثار عمران صلاحي


1325-10 اسفند تولد در تهران(اميريه)
1332- تحصيل در دبستان صنيع الدوله(قم)
1335- تحصيل در دبستان قلمستان(تهران)
1337- تحصيل در دبستان شهريار و دبيرستان امير خيزي(تبريز)
1340- چاپ اولين شعر در مجلة اطلاعات كودكان – مرگ ناگهاني پدر
1341- تحصيل در دبستان وحيد(تهران)
1345- همكاري با روزنامة توفيق – آشنايي با پرويز شاپور
1347- چاپ اولين شعر نيمايي در مجلة خوشه به سردبيري احمد شاملو
1349- انتشار كتاب ”طنز آوران امروز ايران” با همكاري بيژن اسدي پور – فوق ديپلم مترجمي از دانشگاه تهران
1350- خدمت نظام وظيفه در تهران ، تبريز ، كرمانشاه ، مراغه
1352- همكاري با گروه ادب امروز راديو به دعوت نادر نادرپور – استخدام در راديو تهران
1353- انتشار كتاب ”گريه در آب” – ازدواج با هايده وهاب‏زاده
1355- انتشار متاب ”قطاري در مه”
1356- انتشار كتاب ”ايستگاه بين راه” – نمايشگاه مشترك كاريكاتور با پرويز شاپور و بيژن اسدي‏پور در نگارخانه تخت جمشيد – شعر خواني در 10 شب كانون نويسندگان ايران
1357- تولد اولين فرزند (ياشار)
1358- انتشار كتاب ”هفدهم” – سفر به تركيه ، يونان ، بلغارستان
1361- تولد دومين فرزند (بهاره) – انتشار كتاب ”پنجره دن داش گلير” به تركي
1367- گشايش صفحة ”حالا حكايت ماست” در مجله دنياي سخن
1370- انتشار كتاب ” روياهاي مرد نيلوفري”
1373- انتشار ويژه نامة مجلة ”عاشقانه” در آمريكا
1374- انتشار كتاب ”شايد باور نكنيد” در سوئد
1375 – بازنشستگي از صدا و سيما – همكاري با گل‏آقا – همكاري با شوراي عالي ويرايش
1377- انتشار كتاب ” يك لب و هزار خنده” و ”حالا حكايت ماست”
1378- انتشار گزينة اشعار – سخنراني در شش شهر سوئد
1379- انتشار كتاب ” آي نسيم سحري”،”ناگاه يك نگاه”،”ملا نصرالدين”، از گلستان من ببر ورقي” و ” باران پنهان”
1380- انتشار كتاب‏هاي ”هزار و يك آينه” و ”آينا كيمي” به تركي

 

 

چند شعر از عمران صلاحي:

 

         سفره
         در دست درخت،
                          تحفة ابر كريم
         در جنگل،
              خاكه برگ‏ها
                               كهنه گليم
         مهمان طبيعتم و در سفرة ما
         يك لقمه هواي پاك و يك جرعه نسيم!
                                                     شميران-48

 

         آهن و آدم

 

         با قطار آمد
                         از دهكده‏اي دور ...
                   بهار
         خسته و كوفته و خاك آلود
         نه كسي آمده از شهر به استقبالش
         نه كسي دنبالش
         گيج و تنها و غريب
         دود ، از آهن‏ها بر‏ مي‏خاست
         آه ، از آدم‏ها
         با قطار آمد ، از دور بهار
         چمدانش را از روي سكو دزديدند!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 11:36  توسط مجيد اسكندري  | 

غزل منزوي 60ساله شد

 

 

شاعر تو را زين خيل بي‌دردان كسي نشناخت

تو مشكلي و هرگزت آسان كسي نشناخت

هر كس رسيد از عشق ورزيدن به انسان گفت

اما تو را اي عاشق انسان كسي نشناخت

 

متولد اول مهرماه 1325، زنجان، حسين منزوي 60سال پيش در چنين روزي چشم به جهان گشود.

منزوي را با غزل مي‌شناسند و بي‌شك قلعه غزل معاصر به دست او فتح شد.

زندگي او سراسر پر فراز و نشيب بود. بايد با او مي‌نشستي تا از درد و رنجش آگاه مي‌شدي، گرچه لب به شكايت نمي‌گشود.

فرياد او از «حنجره زخمي غزل» بيرون مي‌آمد. از همه مي‌گفت. «از ترمه و تغزل»، «از شوكران و شكر»، «از كهربا و كافور» و «از خاموشي و فراموشي» و...

او «با عشق در حوالي فاجعه» قدم زد، «با سياوش از آتش» گفت و «به همين سادگي» از پيش ما رفت.

منزوي انقلابي در غزل پديد آورد. او موج نبود كه به كفي ناپايدار مبدل شود. با غزل او مي‌توان تا عمق دريا پيش رفت، «به سوي ماه جهيد» و «ماه را ز بلندايش به روي خاك» كشيد.او به مدعيان سطحي‌نگر و تازه به دوران رسيده فهماند كه غزل هم شعر است و به حق يكي از پربارترين آنها.قلم و انديشه منزوي، جوانان بسياري را به تكاپو واداشت و امروز همه آنها سعي مي‌‌كنند قطره‌اي از درياي او باشند.

شمس لنگرودي درباره او گفته است: غزل منزوي تركيبي است از زيبايي‌شناسي سينمايي و تمهيدات شاعرانه حافظ.

و منوچهر آتشي معتقد است: او براي شاعر شدن آفريده شده بود. ارديبهشت ماه 83، بيمارستان قلب شهيد رجايي تهران، شاهد پركشيدن منزوي بود...

چه سرنوشت غم‌‌انگيزي، كه كرم كوچك ابريشم

تمام عمر قفس مي‌بافت، ولي به فكر پريدن بود

 او رفت، اما تمام نشد و آنچه پايان يافت، درد و رنجي بود كه زمانه بر او تحميل كرده بود.

اگرچه هيچ گل مرده، دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شيپوري، مدام گرم دميدن بود

 و اينك در سالروز تولدش، با اندوه نبودنش يادش را گرامي مي‌داريم و با هم زمزمه مي‌كنيم.

شهر منهاي وقتي كه هستي، حاصلش برزخ خشك و خالي

جمع آيينه‌ها ضرب در تو، بي عدد صفر بعد از زلالي

چند برگي است ديوان ماهت، دفتر شعرهاي سياهت

اي كه هر ناگهان از نگاهت، يك غزل مي‌شود ارتجالي

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 12:49  توسط مجيد اسكندري  | 

صبح است ساقیاقدحی پرشراب کن

روزدیگری راآغازمی کنم به امیدفردایی بهتراماروزها همچنان تکراری است.به یادسیدعلی صالحی می افتم که می گفت:امروزهم اگرکسی سراغم راگرفت بگونیست بگورفته است شمال میخواهم به جنوب بیاندیشم میخواهم به آن پرنده خیس به آن پرنده خسته میخواهم به خودم بیاندیشم.

دیرگاهی است ازخودی خوددورافتاده ام گرچه به بیخودی نرسیده ام.راه دراز و مقصددشوارورهواری ازقافله جامانده درنگ جایزنیست.                                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:2  توسط مجيد اسكندري  | 

یادش به خیرآنروزهاچقدرزودگذشت هنوزهم بهترین روزهای من آن روزهاست.روزهایی که غم نان نبودوهمه ازعشق میگفتیم.محمدرضا-حسن-محمد-اصغر-هادی-مجید-مهدی و...وهمه کسانی که دلشان رادرکف گرفته وبه جمع ماآمده بودند.انجمن شعروادب جوانه های اندیشه .امروز ده سال ازتشکیل این انجمن میگذردوبچه هاهرکدام درگوشه ای ازکشورندومن نیزدرگوشه ای به کارگل مشغولم.تکه نانی دارم اماسرسوزن ذوقم کورشده است.دوست دارم دستم رابگیریدودوباره درکوچه باغ های خاطره بگردانید.باورکنیددلم برای خودم تنگ شده است وبرای همه آنهاکه قادرنبودم حتی یک هفته دوریشان راتحمل کنم!این دگرمن نیستم من نیستم       حیف ازآن عمری که بامن زیستم                         
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 18:20  توسط مجيد اسكندري  | 

سلام.تصمیم گرفته ام ازامروزاینطوری بنویسم.صمیمی وراحت شایدراحت تربتوانم باکسانی که دوستشان دارم وازآنهادورم گفتگوکنم .
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 14:23  توسط مجيد اسكندري  |